تبليغاتX
آشیق سرسونت
متخلخل

پنیرها را جابجا می‌کرد. سوییسی‌ها یکطرف. لیقوان همان طرف. پاستوریزه‌ها این طرف. پنیر پیتزا طبقه‌‌ی بالا. دست هایش را به هم مالید و منتظر موش ماند گربه‌ی اول صبح.

2 نوشته شده     توسط سرسونت  | 

هدهدی در آغوش

بوسه‌های دیجیتالی پشت هوای سرد مانیتور تو را به زور روی زانوهایم می نشاند. آغوش‌های دیجیتالی دست ندارد. حلقه ندارد. گرما ندارد. خشمش اما انگار خشم است. سلیمان می خواهد زبان شکلکها را فهمیدن. امان از یاهو مسنجر.

2 نوشته شده     توسط سرسونت  | 

مثل دست، پشت شیشه مسدود قطار

رفتیم و پشت سر، تُنگ آب، خواب بود. به سمت کوههای آلپ می‌رویم با شکلات و ساعت و شلوار پاچه‌گشاد. امروز جمعه نیست و حسنی با خیال راحت می‌تواند بخوابد. دلم برای مکتب تّنگ می شود.

2 نوشته شده     توسط سرسونت  |